تبليغاتX
سپيدار
نشسته در سایه به تماشای خدا
قصد داشتم ماه دیگه که کمی کارام سبک شد، یک دستی به سر و گوش این لپ تاپ بکشم و به اصطلاح فرمتی انجام بدم.

اندکی به عقب بر می گردیم:
می خواستم فیلم "کروبی" در نمایشگاه مطبوعات رو از یوتیوب دانلود کنم، که دیدم هر کاری می کنم نمی شه! گفتم حتما Real Player من دوباره ایراد پیدا کرده! رفتم توی سایت برای دانلود ورژن بتا و SP که ناگهان با چنین پیغامی رو به رو شدم:
" Sorry, but RealPlayer is not available for distribution in your country."
ما هم دو دستی بر سر کوبیدیم که چه کنیم؟!!! با کمک و راهنمایی دوستان راهی دیگر برای دانلود پیدا کردیم.
چند روز بعدش دیدم این مسنجر باز نمی شه، (نه این که فکر کنید به خاطر 13 آبان بود ها؟!) آمدیم مثلا Up Date و رفع مشکل کنیم، که دیدم پیغام مشابهی به مانند همان مشتی که ما بر دهان "آمریکا" می کوبیم بر صورتم کوبیده شد!!!

به این نتیجه رسیدم که حتی اگر شده، ویندوز رو با هندل بالا بیارم بهتر از اینه که بخوام فرمت کنم. چرا که به برکات عالیه ی برخی از حضرات حتی این یاهو مسنجر پیزوری هم برای ما کلاس میزاره! یهو دیدی رو Desk Top فقط یک My computer داشتی و My Document و البته Recycle Bin!

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:10  توسط روشن  | 

دستش رو کرده توی جیبش و با اون دو تا چشم مشکی زل زده به من.
که یعنی "چرا این کارو کردی؟"
آخ اگه من دیوونت نبودم، الان می دونستم چی بهت بگم!
اما حیف که بیشتر از لبخند در آستین ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:13  توسط روشن  | 
وقتی می شنوی که یکی از دوستات،اون موقع که رفته سراغ یک انسان نما، که بهش بگه آخه حیوون " چرا می زنیش؟ " و در جواب یک "خفه شو" و یک "سیلی" تحویل می گیره...

 دلت می خواد زمین و زمان رو به هم بدوزی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:50  توسط روشن  | 

خدمت حضور "ان"ور صدا و سیما و اهالی بیست و سی:
اون جای آدم دروغ گو!

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:38  توسط روشن  | 

خوب دیگه این هدفمند کردن یارانه ها هم که ملغی شد!

ما هم بریم دنبال خرید ماشین!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:16  توسط روشن  | 
آقا حمل بر خودستایی نباشه! اما در مهمانی اخیری که من به مناسبتی دعوت شده بودم، دو تن از حاضرین در جمع به شباهت من با " کاترین زتاجونز " پی بردند!

این رو هم به مجموعه ی شباهت های من اضافه کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 20:2  توسط روشن  | 
چند وقت پیش بود که به چند تا وبلاگ سر زدم و بعضی از نوشته هاشون رو خوندم. بعضی از اون مطالب عکس نداشتن و بعضی هم داشتن.
وبلاگ هایی که عکس داشتن به نظر من دو دسته بودن، یکی اونایی که عکس های بی ربط داشتن و دیگری هم، اونایی که عکساشون با ربط و اصطلاحا با مسمی بود! خوب اونایی هم که عکس نداشتن که همون یک دسته می موندن! اما جالب حسی بود که با خوندن اون مطالب و دیدین یا ندیدن عکس ها شون به من دست میداد؛
مطالبی که عکس هاشون خوب و مناسب انتخاب شده بودند حس متن رو تا حد خیلی زیادی بهت منتقل می کردن و حتی باعث می شدن که متن برات دلنشین تر و جذاب تر بشه، اما اونایی که عکس هاشون (به نظر من) بی ربط بودن، حتی اگر از متن خوشت اومده باشه، اون حس رو تغییر می دادن و حتی باعث می شدن که نگاهت به نوشته عوض بشه!
و اون دسته از وبلاگ هایی که عکس نداشتن، یک حس خالی بودن به آدم دست می داد، به نظر من این مسئله دست کم در مورد وبلاگ هایی که در دسته ی "وبلاگ های شخصی" قرار می گیرند صدق می کنه!

مورد دیگه ای هم که بهش برخورد کردم، بخش نظرات وبلاگ ها بود و این مسئله که بعضی از خواننده ها نظراتی رو که داده بودن اصلا مناسب با اون متن و حال و هوای نویسنده اش نبود، مثلا اگه مطلب یک نوشته ی احساسی و عاشقانه بوده، با نظرات مسخره و لوس اون متن رو به تمسخر گرفته و حس نویسنده رو از بین برده بودن.
این مسئله برای خودم هم در بخش نظرات وبلاگم پیش اومده و دیدم که با خوندن نظر اون شخص و این که اصلا با نوشته و حس من، رابطه ای نداشته، موج منفی رو به من از پشت همین صفحه ی به ظاهر بی جان بلاگفا و کامپیوتر منتقل کرده و من در نهایت گاهی مجبور به حذف اون نظر شدم!

نمی دونم شاید سیر و سفر و استفاده از این دنیای مجازی حتی در حد انتخاب عکس و نظر دادن خیلی هم آزادانه نباشه و فرهنگ و اصول خاص خودش رو داشته باشه و شاید هم در مورد وبلاگ نویسی هنر خاص خودش رو!

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 23:23  توسط روشن  | 
خوب خواهر من وقتی لباست رو روی بند پهن می کنی، یک زحمتی به خودت بده و یک گیره هم به اون لباسات بزن! حالا پوشک بچه ت و دم کنی قابله مت هیچ! آخه دیگه من که نباید توی بالکن شورت صورتی پاپیونی شما رو هم پیدا کنم!!!
و چون قرار نیست که بیام تک تک واحد ها رو بگردم تا صاحب شورت صورتی پاپیونی رو پیدا کنم، گله نکنی اگه فردا صبح، شورت صورتی پاپیونیت رو توی حیاط دیدی!!!

نتیجه ی اخلاقی:
آدم ناموسش رو همین جوری روی بند ول نمی کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 22:5  توسط روشن  | 
امروز حدود ساعت 4 در حالی که مشغول نوشیدن چایی و خواندن بروشور  LOREAL بودم، گوشم با این جمله ی مجری خبر رادیو پیام نوازش شد: "زلزله ی امروز ظهر تهران..." .
آقا ما رو می گی عین چی چسبیدیم به زمین! آخه ماجرا داره، الان به عرضتون می رسونم.
ظهر حدود ساعت 2 بود که خوابیدم، هنوز بین خواب و بیداری بودم که دیدم تختم همین جوری داره می لرزه! از خواب بیدار شدم و نشستم! و داشتم به علت این لرزش فکر می کردم، به خودم گفتم اگر زلزله باشه و دیدم داره شدیدتر می شه پتو رو به دور خودم می پیچم و شیرجه می زنم زیر تخت! خوب در همین فکر و خیال ها بودم که لرزش متوقف شد و ما به این نتیجه رسیدیم که زلزله نبوده است.
البته عصر با شنیدن این خبر و آگاهی از وقوع زلزله یک فکر دیگه هم به ذهنم خطور کرد و اون هم این که بهتره برم از همسایه ی طبقه دوم طلب بخشش کنم، برای اون همه بد و بیراهی که اون ساعت تو دلم بهش دادم، به این خاطر که بلد نیست مثل آدم ماشین رو بیاره توی پارکینگ و باعث شده اتاق من بلرزه و من از خواب نیمروزی بیدار بشم!!! (این هم استدلال ما بود در مورد علت لرزش زمین)

پیوست:
این چند روزه که اخبار از زلزله در چند جای ایران و جهان خبر می داد به این فکر می کردم که چرا همه ی زلزله ها نصف شب میاد که مردم خوابن؟ فکر کنم خدا خواست به من نشون بده که می تونه حتی ساعت 2 ظهر هم زلزله رو نازل کنه!
خدایا ما در بست نوکرتیم! بی خیال ما و این گسل های تهران شو! هر وقت خواستی هر کاری که می خوای بکن، ما به قدرتت اگه سر سوزنی شک داشته باشیم!

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 19:49  توسط روشن  | 
با خواندن خبر اعدام "بهنود شجاعی" در وبلاگ "نیک آهنگ کوثر"، چیزی که همیشه در ذهن من وجود دارد به تلاطم افتاد! همیشه با خودم فکر می کنم که اگر یکی از عزیزانم توسط کسی به صورت عمد کشته شود، آیا می توانم از قصاص او بگذرم؟ و گاهی هم خود را در نقطه ی مقابل قرار می دهم اگر خود من و یا یکی از نزدیکان من مرتکب قتل عمد کسی شویم آیا به خانواده ی مقتول حق به قصاص می دهیم یا خیر؟
همیشه وقتی در تلویزیون یا روزنامه به چنین مطالبی برخورد می کنم به پدر و مادر و خواهرم که اولیا دم من محسوب می شوند می گویم که اگر زمانی چنین اتفاقی برای من افتاد از خون من بگذرید و قصاص نکنید. اما حقیقت این است که اگر زمانی من ولی دم شوم نمی توانم به چنین صراحتی تصمیم بگیرم.

اندکی از ماجرا را برایتان می گویم؛ "بهنود شجاعی" متولد 1367 در سال 1384 در یک نزاع (که در مورد جمعی یا شخصی بودن آن اطلاعی ندارم) با دوست خود، "احسان" درگیر شده و او را به قتل می رساند، بنا به گفته ی بهنود، احسان در ابتدا با چاقو به او حمله می کند و حتی به مادر بهنود (که وقتی بهنود 12 ساله بوده فوت شده است) توهین می کند و بهنود هم برای دفاع از خود و همین طور عصبانیت ناشی از توهین به مادرش توسط یک شیشه ی شکسته  ضربه (یا ضرباتی) را به سینه ی احسان می زند و در نهایت منجر به مرگ (قتل) وی می شود. و در بهمن همان سال از سوی دادگاه به جرم قتل عمد به قصاص نفس محکوم می شود.

دز این جا نمی خواهم وارد جرییات ماجرا شوم و این که این قتل را شاید بشود دفاع مشروع تلقی کرد و یا این که رفتار تحریک آمیز مجنی علیه را در نظر گرفت. بلکه می خواهم به اصل مسئله ی قصاص اشاره کنم، حال چه قصاص عضو و چه قصاص نفس! احسان از 17 تا 22 سالگی در زندان به سر برده است، در میان هزاران خلاف کار حرفه ای. سال اول را تا رسیدن به 18 سالگی در کانون اصلاح و تربیت نگهداری می شده و بعد به زندان منتقل شده است و تا زمان اعدام نیز 4 بار به پای چوبه ی دار برده شده است و هر بار به دلیلی از جمله تعلیق مجازات از سوی رییس قوه ی قضاییه، به زندان باز گشته است. حالا در نظر بگیرید وقتی با چند نفر از هم بندی هایش به پای چوبه ی دار آورده شده است و هر بار برخی از آن ها اعدام شده و برخی هم یا بخشوده شده اند یا مثل خودش تعلیق خورده اند این جوان 20-19 ساله چه حسی داشته است؟ آن شب هایی که قبل از اعدام او را به اتاق مخصوصی می برده اند چه حسی داشته است؟ از این که فردا شب در چنین ساعتی دیگر در دنیا نخواهد بود و اما روز بعد به حیاط زندان برده می شود و اعدام و کشیده شدن صندلی از زیر پای هم بندی های خود را می بیند و باز به زندان باز می گردد چه حسی داشته است؟!
گرچه اولیا دم گویا رضایت داده اند اما چون در حضور دادگاه نبوده است و شهود هم بعدا حاضر نشده اند در دادگاه به رضایت آن ها شهادت دهند، بنابراین عدول از بخشش هم در مورد آنان صادق نخواهد بود.

می دانم که سخت است، هر چه باشد در پس قتل عمد انگیزه نهفته است، اما آیا به دار آویختن یک جوان 22 ساله که در سن 17 سالگی به خاطر احساسات نوجوانی مرتکب چنین عملی شده است، به بازگرداندن از دست رفته ی ما کمک می کند؟ آیا بهنود نوجوان با کسی که نیمی از عمر خود را در زندان و ارتکاب اعمال خلاف سپری کرده یکسان است؟

آیا ما انسان ها به این حد از بزرگواری و مناعت طبع رسیده ایم که از خون ریخته ی شده ی عزیزمان بگذریم و حیات انسانی را از او نستانیم و قضاوت در مورد او را به قاضی القضات حقیقی بسپاریم؟ آیا می توانیم جان ستاندن را به همان که جان داده است بسپاریم؟ آیا می توانیم نگذاریم که انسانی، پدری، مادری، فرزندی، همسری به پای ما بیفتد و زجه بزنند و التماس کنند؟ آیا در این حد هستیم که ببخشیم و انتقام نگیریم؟ آیا می توانیم مصداق واقعی " لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست " باشیم؟

پیوست 1:
پرونده ی بهنود شجاعی همان است که "عزت ا.. انتظامی" و "پرویز پرستویی" برای جلب رضایت اولیا دم احسان تلاش هایی کردند و با واکنش منفی قوه ی قضاییه با عنوان "تلطیف اذهان عمومی" رو به رو شدند و حتی موفق به جمع آوری چندین برابر مبلغ دیه برای بخشش بهنود شدند. این پرونده تا حدی تاثر برانگیز بود که حتی کسانی هم از قوه ی قضاییه خارج از چهارچوب و ضوابط کاری خود سعی در راضی کردن اولیا دم برای بخشش بهنود داشتند اما متاسفانه چنین نشد.
می توانید به سایت یکی از وکلای بهنود مراجعه کنید و از زبان وکیلش اعدام او را بشنوید.

پیوست 2:
عکس های مناسبی برای این پست پیدا کرده بودم اما همه به نوعی به اعدام و طناب دار مربوط می شدن، حس کردم شاید این عکس بهتر باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13:50  توسط روشن  | 
و من همچنان امید بر
                          آمدنت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 8:22  توسط روشن  | 
من معمولا ظهرها موقعی که مشغول نهار هستم شبکه ی خبر رو هم نگاه می کنم که از دار و دنیا بی خبر نباشم و بخش پزشکیش رو هم گاهی نگاه می کنم. چند وقت پیش به خواهرم گفتم که آدم با دیدن این برنامه های پزشکی به این فکر می افته که بره برای خودش تا زنده ست و دیر نشده یک قبر بخره! آخه وقتی این دکترا از یک بیماری حرف می زنن و علایمش رو میگن، می بینی که نصف اون علایم در تو وجود داره! خواهرم هم گفت آره، آدم وقتی اینارو گوش میده می بینه سرطان، تومور، ایدز، هپاتیت و هزار جور درد و مرض دیگه هم داره.

الان به چند مورد اشاره می کنم.
همین امروز گفت دانشمندان بیکار به این نتیجه رسیدن اون هایی که ترشی زیاد مصرف می کنند احتمال ابتلای اون ها به سرطان معده بسیار بالاست!!! خلاصه دوستان حلال کنید، که ما از این روزها رفتنی هستیم! من عاشق ترشیجاتم!

اون دفعه می گفت، کسانی که غذاهای چرب می خورند بیشتر از دیگران به آلزایمر مبتلا می شن! بنده هم به این نتیجه رسیدم که در سن 30 سالگی کل حافظه ی من Delete شده! در همین حال بود که مادرم با شنیدن این خبر انگشت اشاره اش را به سوی من نشانه رفت و من فهمیدم که رفتنی هستم!!!

یک روزه دیگه هم فهمیدم گوش ندادن به توصیه ی دکتر قلبم و سهل انگاری در رفتن به چکاپ سالانه با توجه به مشکلاتی که دارم و سابقه ی خانوادگی، بنده تا 2-1 روز دیگه بیشتر در خدمتتون نیستم!

اما این یکی خیلی جدیه چون همه بهم گفتن!!! من در مقابل سر درد بسیار مقاومت می کنم و تا اون جا که بشه قرص نمی خورم اما وقتی هم که سر درد بگیرم تا یک هفته ایشان با من خواهند بود! گرچه من دیگه پوست کلفت شدم اما امان از روزی که میگرنی بشه. آقا دیگه ما رو ضربه فنی می کنه. اهل خانه از هر اقدامی برای تسکین درد ما فروگذاری نمی کنند، از حرف نزدن گرفته تا بستن پارچه بر چشم و حتی بیمارستان و سرم! خواهر بیچاره ی من هم این وسط بیشتر از همه زجر می کشه، چون اونه که باید در خدمت اوامر من باشه، چون عملا از هر گونه توان حرکتی ساقط می شم و این که خونه رو آروم نگه داره که نکنه سر وصدایی تولید بشه و به عربده کشی من ختم بشه! خلاصه این سر درد قریب به 2 ماهی هست که دیگه دست از سر کچل ما بر نداشته و هر روز هم به طریقی ما رو از کار و زندگی می ندازه، یک روز نهایتا که خواهرم از دست من عاجز شده بود گفت روشن فکر می کنم که تو تومور داری! و بهتره دیگه این درس خوندن و تلاش ها رو کنار بزاری و به کارای مهم تر برسی! راستش خودم هم کم کم دارم به این نتیجه می رسم، هر چی هم مامان می گه برو دکتر نمی رم! خلاصه به من می گن آش ابو دردا که از این روزا رفتنی می شم!!!

ودر پایان؛
به شما وصیت می کنم که اکیدا، موکدا، به هیچ عنوان، هیچ برنامه ی پزشکی را نگاه نکنید!!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 17:23  توسط روشن  | 
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون ِ تلخ ِ
                                                                زنده به گوری!

و فاصله
تجربه ای بیهوده است.

بوی پیرهن ات،
این جا
و اکنون.

بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی ست.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 16:47  توسط روشن  | 

دیروز صبح بالاخره از طرف شاتل اومدن و مودم من رو نصب کردن! بله ما هم بعد از مدت ها صاحب یک فروند ADSL شدیم!
دیگه نشستم پای کامپیوتر! سایت بود که پشت سر سایت همین طوری فرت و فرت باز می شد!!! کلی کف کردیم آقا! همه ی ایمیل ها تند و تند باز می شد و ما هم به همون سرعت Forward می کردیم!
اما هنوز عادت نکرده بودم! هنوز هم سریع مطالب رو یک خط در میون می خوندم و آخرش هم DC کردم. یک عمره که این جوری با اینترنت کار کردم، هنوز نیاز به آب بندی دارم!
همین که وقتی کامپیوتر رو روشن می کنی به اینترنت وصلی، دیگه نگران فیش تلفن و از همه مهم تر اشغالی خط نیستی کلی کیف داره! دیشب هم تا ساعت 12 از طریق Skype با مزدا چت می کردم البته Vioce Chat و تازه Web Cam اون هم روشن بود (Web Cam من خراب بود) خلاصه بهش گفتم با اختراع این وسیله!!! دیگه نمی رم کارت تلفن بخرم و بهش زنگ بزنم! و با خیال راحت، الان، هم دارم Vioce Chat می کنم و هم می نویسم!!! خلاصه کلی خر کیف هستیم این روزگاران!!!

به هر حال تکنولوژی هم خودش عالمی داره!

پیوست:
نمی دونم چرا یک مدت دست و دلم به هیچ کاری نمی ره؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 23:9  توسط روشن  | 
می خواهید باور کنید، می خواهید باور نکنید...
برای من دیگر فرقی نمی کند.
مدت ها بود که در جستجویش بودم
که
به ناگاه امروز دیگری هم با من همراه شد!
باور نکنید، اما من امروز به یقین رسیدم.
آری، من امروز به یقینی رسیدم که شمایان جملگی باورش نکنید
آری!
آری دوست من؛ "میز ما بو می دهد" !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 21:28  توسط روشن  |