تبليغاتX
سپيدار
نشسته در سایه به تماشای خدا

گامبیا!!!
باور کنید در تمام عمرم همچین اسمی به گوشم نخورده بود، اغراق نمی کنم؛ اگر تا 2 روز پیش همچین چیزی بهم می گفتی، شک می کردم که اول درست شنیدم و بعد ازت می پرسیدم اینی که گفتی چی هست؟!
وقتی دیروز ظهر از شبکه ی خبر شنیدم که رییس جمهور محترم فردا، یعنی امروز، قصد سفر به "گامبیا" داره، برای اولین بار این اسم به گوشم خورد که تازه باز هم اول شک کردم که درست شنیدم!
و بعد هم به روابط بین الملل خودمون با سایر کشورهای مطرح در سطح جامعه ی جهانی احسنت گفتم!
حالا هدف از سفر به این کشور تاثیرگذار در جهان چیست؟ گسترش همکاری های بخش خصوصی در اون کشور. (باور کنید برام سخته که بگم کشور!)
بله دوستان، بخش خصوصی ما به "گامبیا" می ره و خودمون به یه چیزه دیگه!!!

پیوست:
اینم از جایگاه "گامبیا" روی نقشه. (بزرگ تر از این پیدا نکردم!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:25  توسط روشن  | 

ای بر پدر پدر سگت لعنت!

پیوست:
خیالتون راحت باشه، فحش های من همه، مخاطب دارن! رو دلم مونده بود که بهش بگم، این جا برون ریزی کردم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 21:44  توسط روشن  | 
دیشب که باز مثل هر شب بی خوابی به سرم زده بود، "همنام"ِ "جومپا لاهیری" رو تموم کردم!
در کل می تونم بگم کتاب خوبی بود، گرچه در قسمت هایی توضیحات بسیار زیاد بود و به نظر من فاقد هرگونه لزوم، مثل بخش غذاها و پخت و پزها یا مثلا اسم بردن از انواع و اقسام فروشگاه ها و رستوران ها که فکر می کنم هیچ لزومی نداشت. اما در کل خوب بود و رفیق شب های دراز من.

الان می خوام چیزی رو بگم که در اکثر کتاب هایی که نویسنده ش یک هندی بوده، حس کردم و از جمله "لاهیری".
اون ها در تمام مدت در حال تعریف از خانواده های بسیار بزرگ و پر جمعیتشون هستند که در خانه هایی بسیار بزرگ و زیبا، با اتاق های فراوان و با توان مالی بالایی زندگی می کنند و همه هم خدمت کار و کارگر دارند، و هیچ وقت حداقل خود من کتابی نخوندم که در اون وضعیت یک هندی رو در کشورش بد و یا فقیر نشون بده! همه بسیار در رفاه و متمول هستند.
در قسمت بعدی این کتاب ها می رسیم به جایی که اون ها به کشورهای دیگه و به خصوص آمریکا میان. من با این بخش مشکلی ندارم چون در همه ی دنیا رایجه. اما چیزی که توجه من رو جلب کرده و تا حدی هم لج من رو درآورده اون جایی ِ که نویسنده می خواد از روابط شخص اول داستانش با دیگران بگه و به ویژه فامیل. دیگه شروع می شه خاله فلان، عمو بهمان، پسر عمه و عروس عمه و نوه عمه!!! خلاصه دیگه هی روابط و فک و فامیله تو آمریکا که داره ردیف می شه!
توی همین کتاب "همنام" هم دایما از خیل عظیم مهمانان بنگالی و هندی نام می بره! تا آن جا که در مراسم عروسی نزدیک بوده 300 نفر دعوتی اون هم فقط هندی داشته باشن و از اون همه عمه و خاله نام می بره!
حتی اگر فرض کنم که این عنوان ها نسبی یا سببی نیستند و بیشتر دوستانی هستند که به این عناوین خطاب می شوند باز نمی تونم قبول کنم! اگه هندوستان این همه آدم این ور و اون ور داره پس این جمعیت 1 میلیاردی از کجا اومده؟! کشوری که ظاهرا این قدر فقیره، به خصوص در مورد بنگلادش، چه طوره که این همه تبعه در آمریکا داره و تا این حد هم در کشور خود در رفاه هستند؟

چند شب پیش که داشتم با روشنک حرف می زدم و اون هم "خاک غریب" رو در دست داشت، به این مسئله اشاره کرد که چه قدر در داستان های این گونه کتاب ها از تمول و رفاه هندی ها در کشورشون (حتی گاهی به طور افراطی) تعریف شده! من هم در جواب موافقم به روشنک گفتم که باید بهشون بگیم، اگه باباتو ندیده بودم از داغ ننت می مردم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 1:31  توسط روشن  | 
با شنیدن خبر مرگ چند نفر از هنرمندان و سکته ی "بهروز بقایی"، با مژگان به این نتیجه رسیدیم که در چند ماهه ی اخیر، خصوصا یک ماه گذشته همه دارن میرن و امروز هم با خبر شنیدن فوت "نیکو خردمند" این نظریه تکمیل و تایید شد.

اون موقع ها که پدربزرگم زنده بود تا گوشت و میوه گرون می شد، شروع می کرد به بد و بیراه گفتن به "رفسنجانی"! حالا که زنده نیست اما نمی دونم اگه بود و اینارو می شنید چی می گفت؟!!! چون به هر حال من هم نوه ی همون پدربزرگم به مژگان گفتم این ها همه به خاطره قدم نحس ایناست!

خدایا خودمون رو به تو سپردیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 21:50  توسط روشن  | 
دیشب سرانجام آمدی...
چه نزدیک بودی، گرمای دستانت هنوز با من است.
تو خندان بودی و من مهر بهت بر لب داشتم.

با بوسه ی تو از خواب پریدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 23:14  توسط روشن  | 

وزیر کشور!
وزیر نفت!
وزیر رفاه و تامین اجتماعی!

خوب آقا جون چرا ناراحت می شی؟ مگه آدم همه فن حریف ندیدی؟!!!
این من و توییم که نمی فهمیم و فکر می کنیم که این 3 تا وزارت خونه هیچ ربطی به هم ندارن! اما اونا می فهمن که این 3 تا خیلی هم به هم ربط دارن و در نهایت هم خزانه!!!

به هر حال باید واقع بین باشی، ما در این کشور به همچین مردان پر توانی نیاز داریم!
خدا زیادش کنه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:41  توسط روشن  | 
واقعا اگر فکر کردین ذهن من امروز برای بار چهارم ممکنه تراوشاتی داشته باشه سخت در اشتباهین!!!

فقط اضافه کنم که وقتی مادرم امروز عصر حالم رو پرسید و گفت چه طوری؟ برای این که مجبور نشم شرح احوالات خودم رو به تفصیل بگم و قضیه ی حاملگی رو وسط بکشم و منجر به سکته ی ایشان شوم در یک جمله خلاصه کردم:
مامان حال گو.ز پیچ دارم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 22:23  توسط روشن  | 


سرم درد می کنه!
دلم درد می کنه!
حالت تهوع دارم!
کمرم درد می کنه!
گردنم درد می کنه!
کتفم درد می کنه!
دست چپم درد می کنه!

فکر کنم باز سکته کردم!!!

پیوست ۱ :
البته بنا به گفته ی یکی از دوستان، این ها از علایم حاملگی ِ! حالا باید صبر کرد و دید!!!

پیوست 2 :
خدایا چرا این جا یکی نیست بیاد ما رو یک مشت و مال اساسی بده؟!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 17:13  توسط روشن  | 

هرگز از دیدن آگهی تبلیغات هیچ بانکی به اندازه ی این "بانک دی" خوشحال نشده بودم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 12:53  توسط روشن  | 

زمان: فردای 13 آبان
مکان: تخت خواب من
وسیله ی مکالمه: موبایل من
طرف مکالمه: عموی من پس از قرن ها
وضعیت: درازکش- منگ

عمو: تهران شلوغه؟
من با خودم: آخه اینم سواله که صبح اول وقت می پرسه؟!!!
من با عمو: تهران همیشه شلوغه!
عمو: خوب البته 16 آذر باز هم شلوغ می شه.
من با خودم: آها از اون نظر!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 12:18  توسط روشن  | 

           خسته ام!

                                                                                                        و سخت دلتنگ پاییز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 13:1  توسط روشن  | 
قصد داشتم ماه دیگه که کمی کارام سبک شد، یک دستی به سر و گوش این لپ تاپ بکشم و به اصطلاح فرمتی انجام بدم.

اندکی به عقب بر می گردیم:
می خواستم فیلم "کروبی" در نمایشگاه مطبوعات رو از یوتیوب دانلود کنم، که دیدم هر کاری می کنم نمی شه! گفتم حتما Real Player من دوباره ایراد پیدا کرده! رفتم توی سایت برای دانلود ورژن بتا و SP که ناگهان با چنین پیغامی رو به رو شدم:
" Sorry, but RealPlayer is not available for distribution in your country."
ما هم دو دستی بر سر کوبیدیم که چه کنیم؟!!! با کمک و راهنمایی دوستان راهی دیگر برای دانلود پیدا کردیم.
چند روز بعدش دیدم این مسنجر باز نمی شه، (نه این که فکر کنید به خاطر 13 آبان بود ها؟!) آمدیم مثلا Up Date و رفع مشکل کنیم، که دیدم پیغام مشابهی به مانند همان مشتی که ما بر دهان "آمریکا" می کوبیم بر صورتم کوبیده شد!!!

به این نتیجه رسیدم که حتی اگر شده، ویندوز رو با هندل بالا بیارم بهتر از اینه که بخوام فرمت کنم. چرا که به برکات عالیه ی برخی از حضرات حتی این یاهو مسنجر پیزوری هم برای ما کلاس میزاره! یهو دیدی رو Desk Top فقط یک My computer داشتی و My Document و البته Recycle Bin!

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:10  توسط روشن  | 

دستش رو کرده توی جیبش و با اون دو تا چشم مشکی زل زده به من.
که یعنی "چرا این کارو کردی؟"
آخ اگه من دیوونت نبودم، الان می دونستم چی بهت بگم!
اما حیف که بیشتر از لبخند در آستین ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:13  توسط روشن  | 
وقتی می شنوی که یکی از دوستات،اون موقع که رفته سراغ یک انسان نما، که بهش بگه آخه حیوون " چرا می زنیش؟ " و در جواب یک "خفه شو" و یک "سیلی" تحویل می گیره...

 دلت می خواد زمین و زمان رو به هم بدوزی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 21:50  توسط روشن  | 

خدمت حضور "ان"ور صدا و سیما و اهالی بیست و سی:


اون جای آدم دروغ گو!

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:38  توسط روشن  |