تبليغاتX
سپيدار
نشسته در سایه به تماشای خدا
قلمم خشک شده است
بی جهت می گردم
سر بی سامانم، ترجمان ثانیه های همه بر بادم هست
و چه خوب آگاهم که فردایم نیز هست چون دیروزم

خسته ام!
خسته ام از درس و کتاب و خواندن

منم و عقربه های ساعت، و منم بازنده ی بازی دنبالک ها

چشمانم می ترسند
چشمانم خسته اند، و نمی دانم چند صبح است که از خواب خبری نیست در آن؟!

ذهن من گم شده است
ذهن من گاه می رود آن سوی کودکیم و به دنبال قلک کوچکم می گردد
ذهن من شب ها، چشمانم را با خود می برد
می نشینند نقاشی می کنند
و
نقش می زنند تمام پریشانی هایم را

تن من بیمار است.
خسته ام از همه چیز
از همه کس
بی جهت می خندم
که خودم می دانم سوگی عظیم را به عزا دارم

دلگیرم از این شهر
این شهر که بلعید تمام آرزوهایم را
این شهر که خط زده است تمام شادی هایم را
و به زیر چکمه هایش می شنوم صدای آواز دیروزم را

من به هر ریسمانی چنگ زده ام که نیفتم بر خاک
آری خسته ام،

و امیدم روزی ست، که ترانه ام باشد تمام ثانیه هایش را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 23:45  توسط روشن  | 
امروز قبل از ظهر بود که کتاب "خانوم" رو تموم کردم. اگر کسی نظر من رو بخواد، پیشنهاد می کنم که حتما این کتاب رو بخونید. با خوندن این کتاب حس کردم اتفاقاتی که در زندگی من رخ می ده و من نام مشکل رو بر اون می گذارم، در مقابل حوادثی که امثال شخصیت داستان براشون اتفاق افتاده چیزی نیستد و باعث می شه آدم حس کنه که انسان محکم تر از اون چیزیه که فکر می کنه و هیچ مشکلی اون قدر سخت نیست که نشون می ده و این رو سال ها بعد وقتی مشکلی جدید و به مراتب سخت تر برات پیش میاد می فهمی.
داستان کسی که شاهد و ناظر جنگ های داخلی و بین المللی زیادی بوده است و دو جنگ جهانی را نه که شنیده باشد بلکه حس کرده است و هر دم آواره بوده و بسیار از روزگار بازی ها و بی مهری ها دیده.
باز هم می خوام چند سطری از کتاب رو براتون بنویسم:

"بر پرده ی سفید، تصویر زنی پیر ظاهر شد که روی تشکچه ای نشسته بود، تکیه داده بر متکایی و رو به دوربین می گفت.
به قول آندره مالرو
زندگی چیز بی ارزشی ست و هیچ چیز از آن ارزشمند تر نیست. سال ها پیش، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین با یاس و امیدواری، با عشق و نفرت ساخته شده است و هر ذره اش از این هاست. فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند، حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند، آن قدر بال می زنند که یا توفان فرو نشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریایی نیست. مرغ دریایی در اوج می میرد، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط را نبیند.
خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سال ها را با او گذراندم. اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با  آن می توانم هر روز را سالی کنم. وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاد باشد چه قدر حقیرند، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم."

پیوست:
عنوانی که برای این متن انتخاب کردم، جمله ای ست که توسط نویسنده بر روی جلد کتاب، زیر نام کتاب نوشته شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 19:19  توسط روشن  | 

امروز خبری رو از تلویزیون شنیدم که چندان برای ما ایرانی ها تازگی نداره. خبر اتمام ساخت ضریح حرم "امام حسین"، که دارای ارزش 5 میلیارد تومانی ِ و مردم در شماره حسابی در حدود دو و نیم میلیارد اون رو هدیه کردن.

خوب، 5 میلیارد تومان در مقابل خیلی از خرج های به جا و نا به جایی که در این کشور می شه شاید اصلا رقمی نباشه! اما هر چی باشه بحث از میلیارد که به وسط میاد گوش ها تیز می شه!

ما قبلا هم این کار رو کرده ایم و برای اماکن متبرکه در "کربلا" ضریح های آن چنانی فرستادیم و فراخوان دادیم برای جمع آوری پول.
حالا این که چه کسانی به چه نیاتی و با چه اندوخته هایی از این طرح ها استقبال کرده اند و نذر و نیاز، بماند که ممکنه از بازاری که میلیونی کمک کرده توش باشه تا یک راننده تاکسی که گاهی خرج و دخلش از دستش در می ره.
بله، قبول دارم! مردم ما مردمی مذهبی هستند و ارادت خاص به "امام حسین" و "حضرت علی" دارند! اما آیا این 5 میلیارد نمی تونست صرف داخلی بشه؟! یعنی ما نداریم مردمانی رو که محتاج گاهی 100 هزار تومان از این میلیاردها هستند! وقتی می شنوم کسی برای 500 هزار تومان قرضی، که شاید برای درمان یا خرج دانشگاه بچه اش کرده، به زندان افتاده تنم می لرزه! آیا ثواب این کمتر از کمک به ساخت ضریح طلاست؟!

باور کنید من مخالف چنین اقداماتی نیستم، اما وقتی می بینم در میان مردم خودم چه نیازمندها هستند و چه چشمانی منتظر کمک، قلبم فشرده می شه!

ضریحی که قراره به کشوری بره که چندان علاقه ای به شیعیان نداره و از این هم که بگذریم، با توجه به اوضاع داخلی که داره، چیزی معلوم نیست و ممکنه همین فردا به قول خودشون حزب بعث یا نیروهای آمریکایی بمبی رو درون حرم بیندازند و ضریح و همه چیز بر فنا بشه و این یعنی دود شدن 5 میلیارد تومان.
من با این ها مخالفم! نه با نفس امر.

زمانی که مردم ما در "سیستان و بلوچستان" آب نداشتند دولت به "افغانستان" آب می فرستاد و هنوز چهره ی افسرده ی آن مرد بلوچ جلو چشمانم هست که می پرسید چرا؟! هنوز مردمان "بم" زیر چادر بودند و در سرمای شب های کویر سقفشان نایلونی بود، کمک ها برای بازسازی "افغانستان" فرستاده می شد. مردم ما آواره ی کوچه ها و خیابان ها هستند و از بنگاهی نا امیدتر از بنگاه دیگری بیرون میایند و ما برای مردمان "ونزوئلا" خانه می سازیم و برایمان کف و سوت می زنند! و چه بسیارند این چنین و همه خوب می دانیم.


دوست من، بحث بر سر حرم "امام حسین" نیست! بحث بر سر داستان مکرر رعیت و حاکم است و می گویند مردم و دولت! بحث بر سر این است چراغی که به خانه رواست به راستی به مسجد حرام است! همان مسجدی که خانه ی خدا نامش نهادند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 21:54  توسط روشن  | 

یادمه چند سال پیش در جمع دوستانی که اهل کتاب و کتاب خوانی بودند، بحث کتابی به دفعات به میان میومد که تازه منتشر شده بود. "خانوم"؛ به دلیل این که در یک خانواده به نسبت سیاسی و اهل مطالعه بزرگ شده بودم، "مسعود بهنود" رو می شناختم و می دونستم اون سال ها چه اتفاق هایی افتاده. همین طور در مورد کتاب دیگرش "این سه زن" خیلی شنیده بودم. نمی دونم، فرصتی دست نداد که من یکی از این دو کتاب رو بخونم، شاید به خاطر علاقه ام به قلم "دولت آبادی" بود که هر وقت فرصتی دست می داد، کتابی از اون رو شروع می کردم.
تا این که 2 هفته پیش که خونه ی یکی از دوستان دعوت بودم و چاپ اول این کتاب رو در کتاب خونه شون دیدم و به امانت گرفتم.
از اون دسته کتاب هایی ست که من رو خیلی جذب کرده و شب تا ساعت ها بیدار می مونم تا فصلی به فصلی بشه و من بیشتر از ماجراها آگاه بشم. خصوصا این که شروع به خوندن این کتاب مصادف شد با این که من هفته ی قبل که به نام خرید به بازار رفته بودم، و به جاش سر از "کاخ گلستان" در آوردم، وقتی اسمی از اون جا برده می شه لذت دو چندان می برم که می تونم خارج شدن کالسکه ای رو از باغ که زنان قاجاری درون اون هستند رو تجسم کنم.
شاید از این به بعد تا تموم شدن کتاب در موردش بیشتر بگم. الان هم می خوام چند خطی از این کتاب رو بنویسم که مشغله ی ذهنی خود من هم هست و این که کی و کجا سرنوشت ما تعیین شده و یا خواهد شد.

"زندگی، من چنین فهمیدم که مثل رودخانه ای است. نمی توان گفت آن آبی که از کوه فرود می آید رودخانه را می سازد، یا آن کوه که باران را مجال جاری شدن می دهد، آن سنگ ها که در راهند و مسیر رودخانه را می سازند، گاه راهش را کج می کنند و گاه از اثر آب به حرکت می افتند و آب راهشان می برد. نمی توان گفت کدام یک از این ها رودخانه را می سازد. شاید در نهایت باغبانی که راه باریکی می کشد و رگی از رودخانه به باغی می گشاید و درختی را رشد می دهد، حتی آن گیاهان خودرو که از آب رودخانه می نوشند و بر آن سایه می اندازند. اما همه ی این ها در ساختن رود نقش دارند، گیرم در لحظاتی نقش یکی از آن ها بیشتر می شود و رود وقتی به انتها می رسد و سر در خاکی نرم فرو می برد خود خوب می داند که چه راه درازی آمده و از میان ابر، کوه، سنگ، درخت و باغبان کدام یک در حیات او بیشتر سهم داشته اند. انسان نیز وقتی به پایان می رسد و نقشی از همه ی زندگی در سرش می آید، می تواند دریابد که در کدام روزهای زندگی، کدام ماجرا او را بیشتر ساخته و در ساختن او سهم بیشتر داشته است."

+ نوشته شده در  جمعه 9 بهمن1388ساعت 20:23  توسط روشن  | 
شب بود و چشمام پر از خواب. انتظار مهمون نداشتم، زنگ زد و اومد تو. سکوت محض بود، فهمیدم خبریه! لازم نبود بپرسم چه خبره؟ خودش تا چند دقیقه دیگه می گفت. نشست روی مبل کنار بخاری و کنترل رو گرفت دستش و شروع کرد به عوض کردن شبکه ها، من هم براش میوه آوردم و کتابم رو به دست گرفتم و خودم رو تا زمانی که بخواد حرف بزنه با اون مشغول کردم.

چشمش به تلویزیون بود و کلامش با من: "روشن کم آوردم".
محکم بود، خیلی محکم تر از هر آدمی که می شناسی، اما حس می کردم که داره خورد می شه! اما باز هم محکم و راست قامت ایستاده بود.
ادامه داد؛ من قول داده بودم، من عهد بسته بودم! زیر قولم زدم و عهد شکستم.
می دونستم داره راجع به چی حرف می زنه، اما من انگشت اشاره ام رو گذاشته بودم لای کتاب و به زمین زل زده بودم و چیزی نمی گفتم! می دونستم که نیومده چیزی بشنوه و بره، اومده بود که فقط بگه.

گفت حالم از خودم داره به هم می خوره، گفت از خودم نفرت دارم! گفت حالا که این جوری شد می خوام تا آخرش برم که خودم با دست های خودم آتیش به زندگیم بزنم.

صداش عصبی شده بود و کمی می لرزید. بلند شد، شروع کرد به راه رفتن! داشتم قدم هاش رو می شمردم منتظر بودم که فوران کنه و کرد!

همون وسط اتاق، ایستاد و دیدم دستاش رو بالا برد و شروع کرد به زدن خودش! به صورتش سیلی می زد و نفرین به خودش می گفت. تو دلم گفتم همسایه ها نشنوند. رفتم جلو! خواستم دستاش رو بگیرم که نزنه، از پسش بر نمی یومدم، انگار قدرتش چند برابر شده بود، یکهو من رو هل داد و افتادم زمین. نمی تونستم نگاش کنم، نمی تونستم به اون حال رهاش کنم! یک لحظه به خودم اومدم و دیدم از وقتی که اومد و نشست من حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم! داد زدم بسه دیگه و رفتم با تمام قدرتی که داشتم دستاش رو گرفتم. خواست دوباره پرتم کنه که نزاشتم، کمی مهارش کرده بودم، اما همچنان بی قرار بود،وقتی دیدم دستاش دیگه حرکت نمی کنه، دست رو گذاشتم رو شونه هاش و به زور مجبورش کردم که بشینه. نشست، چند ثانیه ای رو زانوهاش نشست و بعد که آروم تر شد، من رو بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن، گاهی زجه می زد. می فهمیدم چه باری رو داره تحمل می کنه و چه قدر سنگینه! ای کاش می تونستم باهاش گریه کنم! چند دقیقه ای تو همون حال بود، بدنش یک تیکه یخ شده بود! براش شیر گرم آوردم.

گفت تو که خدا داری به من بگو خدا کجاست؟ چرا به داد من نمی رسه؟ چرا نمی زنه تو سرم و چرا سر بزنگاه هر چی بدبختیه برای من نازل می کنه؟ گفت من قول داده بودم، و چند بار این جمله رو تکرار کرد.

و من می دونستم که تمام خورد شدنش، از شکستن همون قولی ِ که داده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 19:26  توسط روشن  | 
من نمی دونم روز ولنتاین دقیقا چندم می شه اما فکر می کنم که نزدیکه! تا چند سال پیش من از ولنتاین چیزی نمی دونستم و این قضیه رو خواهرم بود که تو خونه ی ما باب کرد. من هم هر سال کلی باهاش جر و بحث داشتم سر عروسک های جور واجوری که به این دختر گنده (چیزی که من وقتی عصبانی می شدم می گفتم) کادو می دادند و فقط محلی از اتاق اشغال می شد و خاک می گرفت. تازه اون موقع فهمیدم که ولنتاین عجب روز مزخرفیه!

دوستان خودم هم هیچ کدوم- خوشبختانه -اهل کادو دادن و یا یادآوری ولنتاین نبودند و من از این بابت خوشحال بودم. یادمه یک سال یکیشون چون مسافر بود کادوی ولنتاین رو زودتر به من داد و اون هم نه یک عروسک بلکه کتاب "شب های روشن" "داستایوفسکی" بود و گفت: "اینم کادوی ولنتاین"! این اولین کادوی ولنتاین من بود که گرفتم و چیزی هم به جاش کادو ندادم. اما هم چنان حال و حوصله ی این مراسم مسخره رو نداشتم! تا یک سال بو بردم که یکی از دوستانم در حال تهیه ی هدیه ای به همین مناسبت برای من هستند، من هم برای این که کم نیارم و مثلا بگم یادم بوده رفتم یکی از کارهای "علیزاده" رو براش خریدم! اما اون بیشتر خرج کرده بود و کلی شکلات خارجی برای من خریده بود!

این دو تا تنها هدیه هایی بودند که من در این روز مسخره دریافت کردم، و اصلا علاقه ای به گرامی داشت این روز ندارم و به نظرم لوس تر از این روز برای ابراز محبت و دوست داشتن و هر عنوان دیگه ای که خودشون روش می زارن وجود نداره!

چند روز پیش جلو یک عابر بانک توی صف بودم. دو تا پسره که با هم دوست بودن اتفاقی همدیگر رو دیدن و سر بحث باز شد و فهمیدم یکی از آقایون 24 ساعته که با دوست دخترش به هم زده و ظاهرا قضیه این دفعه کاملا جدیه و مثل دفعات قبل الکی نیست و بسیار خوشحال بود که این اتفاق میمون قبل از فرا رسیدن روز تولد دختر در بهمن ماه و ولنتاین اتفاق افتاده! این هم ته عشق و عاشقی این روزگاران!

نمی دونم شاید هم به خاطره اینه که این روز متعلق به فرهنگ ما نیست و اگه یک چیزی بود مثل 13به در یا چهارشنبه سوری، خودم از مدت ها قبل براش برنامه ریزی می کردم!

پیوست:
(البته بی ربطه، ولی رو دلم مونده بود)!
گویا این روزها در یکی از شبکه های ماهواره که باز هم گویا "فارسی وان" نام داره، سریال کره ای پخش می شه به اسم "خواهر دوست داشتنی من". ما که ماهواره نداریم و فقط گهگاهی تبلیغش رو این گوشه و کنار وبلاگ ها دیدیم! خلاصه ظاهرا بازیگر زن نقش اول این فیلم طبق معمول، به من شباهت داره و خیل عظیم تماس ها و بیان هیجانات ست که به سوی من روانه می شه و از شباهت بسیار ما دو نفر حکایت می کنه! و کاشفش هم اول دوست مادرم و دوم هم خود مادرم بوده، البته منهای ابراز احساسات فروشندگان و خریداران محترم "بازار رضا"!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 17:17  توسط روشن  | 
نمی دانم چه می کنم؟!!!
دانه می پاشم، دام پهن می کنم، در باغ سبز نشان می دهم، آری، دقیقه شماری می کنم برای فرا رسیدن لحظه ی موعود که به دام نزدیک شود و من هم که مدت هاست کمین کرده ام بروم سراغش و بپرم رویش و خرخره اش را بچسبم و یا همان دور بنشینم و مثل یک مار سمی، زهر خودم را به سویش بپاشم!

ساعت نزدیک 10 شب بود، در خیابان ولی عصر قدم می زدم که فکرش مثل خوره به جانم افتاد! وقتی سه شب پشت سر هم خوابم نبرد تازه فهمیدم که چه خبر است و تصمیم به چه کاری گرفته ام. توجیه می کنم که این یک اتفاق نیست، چیزی ست که با دلیل رخ داده است و دلیلش هم این است که حالا نوبت من است! از آن روز تا به حال با این فکر می جنگم! اما مثل این که بی فایده ست! دارم آهسته جلو می روم و انگار که تصمیم گرفته ام خیلی چیزها را زیر پا بگذارم، انگار که اصلا دیگر برایم مهم نیست که چه کسانی ممکن است به زیر کشیده شوند و آیا ممکن است که خودم هم با آن ها غرق شوم؟! فقط یک هدف دارم، مثل حیوانات به دنبال بقای خودم می گردم، اما این بار چون انسانم "به هر دلیل و به هر روش" را در پیش دارم!
یاد مادرم افتادم! "تو ماکیاولیست هستی"! آری در بیشتر شرایط برای من هدف وسیله را توجیه می کند و من به هر طریقی باید به هدفم برسم و این بار نیز؟؟؟

نمی دانم، خودم شده ام سایه ی خودم و هر جا که می روم و هر چه که می گویم را تعقیب می کنم! انگار تقسیم بر دو شده ام! یکی خودم و یکی هم من. من با خودم می جنگد و خودم سعی می کند که خود را محق نشان دهد. من می کِشد و خودم هر لحظه عاصی تر می شود. من می خندد و خودم طغیان می کند.

- این کار را نکن!
- نه، این بار نوبت من است. خودت بودی که گفتی دنیا دار مکافات است! خودت خواندی جنایت و مکافات!
- اما تو نه دنیایی و نه مکافات کننده!
- گوشم از این حرف ها پر است!
- خودت هم خواهی سوخت.
- سال هاست که با هم سوخته ایم! یادت نیست؟
- می خواهی انتقام بگیری؟
- هر چه دلت می خواهد اسمش را بگذار.
- وجود تو توان درک این فکر را ندارد!

و این تنها چیزی ست که به آن شک دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 20:24  توسط روشن  | 

امروز 26 دی ماه است.
به خاطر دارید...؟!

تقویم ها چنین روزی را نیز برای شمایان ثبت خواهند کرد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 15:32  توسط روشن  | 
میگن مشت نمونه ی خروار است! کاری با خروار ندارم، از خودم میگم که مشت به حساب میام!

سوم دبیرستان که تموم شد و امتحانات نهایی رو دادیم به ظاهر دیپلمه شدم، از همون تابستون شروع کردم به درس خوندن برای کنکور، تا آخر تابستون تمام کتاب های لازم رو خونده بودم. سال پیش دانشگاهی هم به کُشت درس می خوندم و یک سری کلاس می رفتم. کنکور دادم و با رتبه ی سه رقمی که همه براش مرده بودن قبول شدم، اما خودم مثل عزادارها بودم، سرانجام سر از 50 نفر اول از دانشگاه آزاد درآوردم، اسم "دانشگاه تهران" تو کارنامم بود اما رشته ی اولم نبود! از اون دانشگاه و بچه هاش از همون اول بیزار بودم، سه ساله تموم کردم و اومدم بیرون! یادمه ترم اول با چه شوق و ذوقی وارد دانشگاه شدم، ترم اول معدل الف شدم، گل سرسبد کلاس ها بودم، اما فقط ترم اول بود، بعدش زدم به جاده خاکی و کتاب هام ترم به ترم باز نمی شد و فقط می خواستم  پاس بشه و خیلی هاش هم با 10 پاس شد.
خوب، تموم شد و حالا لیسانسه هستم. دوباره نشستم به خوندن، 9 ماه تمام یک پشت درس می خوندم، هر کتابی رو حداقل 3 بار خوندم، کنکور دادم، با رتبه ی زیر 150 قبول شدم، اما باز سر از دانشگاه آزاد درآوردم، فقط عدد رتبه ام بود که همه براش غش و ضعف می کردن اما خودم حتی لبخند هم نزدم. وارد دانشگاه شدم، هفته ی چهارم کلاس ها بود که رفتم دانشگاه، این رو حق خودم نمی دونستم، حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم، دوستانی پیدا کردم که من رو جذب کردن، اما نظام آموزشی چیزی غیر از دوستان بود. بازم شد سیستم ترم به ترم، این دفعه هدفم فقط 12 بود! می دیدم همه برای 1 نمره چه می کنند، اما من با آرامش فقط می خواستم پاس بشه!

امیدم برای ارشد کار بود و علم بیشتر، از تمام استادانم 2 نفر بیشتر رو صاحب علم ندیدم، یا حداقل این طوری بگم که 2 نفر بیشتر نتونستن علمی رو به من انتقال بدن. اومدم برم سر کار، با اتکای به لیسانس و دانشجو بودنم، کار بدون مزد! قبول کردم، اما یواش یواش دیدم که دارم به جای کار کردن، حمالی می کنم، دیگه نرفتم! کارای دیگه هم سابقه کار می خواستن که من نداشتم! بهتره بگم سابقه کار مادرزاد می خواستن. آزمون استخدامی هم 2 سال رد شدم! یعنی 2 سال پشت میز نشستن و چشم به کتاب دوختن، هر 2 بار دود شد و رفت هوا!

حکایت اون قیفه واقعا درسته! همه منتظریم که بریم دانشگاه، مثلا برای شکوفایی استعدادها، و خبر نداریم که دقیقا وقتی که شکوفه زدیم با یک باران تند بهاری مواجه می شیم و همه ی شکوفه ها به زمین می افته. انگار تو دانشگاه استعداد کشی می شه! تحقیر می شی! خودم بارها با نگهبانان انتظامات به خاطر رفتار زشتی که با من ِ دانشجو داشتن دعواهای لفظی شدید پیدا کردم! فارغ التحصیلی مساوی ست با یک ورق روغنی که با خط خوش اسم و مدرکت روش نقش بسته و ارزش دیگه ای نداره.
آزمون های استخدامی هم که اکثرا مرد می خوان و از بین هزاران شرکت کننده، 2 نفر قراره که همای سعادت بر شونه هاشون بشینه و قبول بشن! دوستی داشتم که شانس آورد و هما به سراغش اومد و اما رقیبش با استفاده از تمام دوستان و به اصطلاح پارتی هایی که داشت گوی سبقت رو ربود و در گزینش قبول شد!

اعتراف می کنم که هیچ انگیزه ای برای ادامه ی تحصیل ندارم! نه انگیزه ای و نه حتی توانی! انگار این سال ها تمام آن چه را که در چنته داشته ام از من گرفته اند! چیزی که به توانایی های من اضافه نکرده اند هیچ، آن چه را که داشتم نیز ستاندند!

صاحبان مشاغل همه به دیده ی یک مفلوک به تو نگاه می کنند و با پیشنهادهای حداقلی درآمد و حتی بدون مزد می خواهند شیره ی جان تو را بمکند، تازه اگر شانس بیاوری و ذره ای هوشیاری به خرج بدهی و در دام سایر مسایل نیفتی!!!

به هر کسی که سر کار است با غبطه نگاه می کنم، چرا که من برای کار کردن بایستی یا پروانه ی کار داشته باشم یا همای پارتی و من جز دو پای خود که بر زمین دارم هیچ پرنده ای را در آسمان ندارم!

در طول این سال ها دیدم که دانشگاه نخبه کشی می کند! بله، از خود تعریف نمی کنم، من نخبه هستم، تو هم نخبه هستی! اما نخبگانی که تنها حریص مان می کنند برای رسیدن به هدف و بعد، آن چنان ناامیدمان می کنند که طعم لذت را نچشیده ناکام می شویم!

برخی مثل من آن ته مانده های توان شان را جمع می کنند تا بلکه از این گندآب بیرون بیایند و نفسی بکشند و برخی هم عطای وطن را به لقایش می بخشند و می روند! اما در دل هر دویمان یک چیز هست، و آن؛ ای کاش طور دیگری بود، ای کاش با واحد و نمره و پاس و حذف و اضافه سرمان را گرم نمی کردند، ای کاش کارشناسی مان را بی ارزش و ارشدمان را بی ارزش تر نمی کردند! ای کاش خودمان و تلاش مان را به سخره نمی گرفتند!

ای کاش می دانستند که من تمام جوانیم را مدت کوتاهی در اختیار دارم و نمی خواهم آن را در کنج خانه، کف خیابان ها، در خیال بافی هایم و یا آن سوی مرزها از دست بدهم. می خواهم به وقتش، در همین جا، همین خاک به بار بنشانمش!

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 17:12  توسط روشن  | 
وقتی که خودت وبلاگ داشته باشی به ناچار میری و سری هم به وبلاگ های دیگران می زنی. من هم استثنا نیستم و این کار رو انجام می دم و اگر اون پست برای من جالب باشه سری هم به بخش نظرات می زنم و برخی از اون ها رو می خونم، و حالا می خوام چیزی که در بخش نظرات بعضی از پست ها توجه من رو به خودش جلب کرده رو بگم.

نویسنده هر وبلاگی اختیار داره که هر چی دلش می خواد در وبلاگش بنویسه، و در مورد مسایل گوناگون صحبت کنه. در بخش نظرات هم قاعدتا بایستی نظرات مرتبط  با اون نوشته باشه که گاهی این قاعده رعایت نمی شه! اون چه که در بخش نظرات توجه من رو جلب کرده، نظراتی هست که دخترها ثبت می کنن. ( لااقل اسم نویسنده ی نظر می گه که دختره).
گاهی برخی از پست ها دارای مضامینی جنسی هستند و یا از واژگانی این چنینی برای رساندن منظور استفاده شده. عکس العمل ها در بخش نظرات خیلی جالبه و اون ها هم پا به پای نویسنده و حتی بعضا جلوتر و شدیدتر از اون پیش میرن و نکته ی جالب وقتی هست که نویسنده اون نظر دختر باشه! گاهی به نظراتی برخورد کردم که بسیار زشت و زننده بوده، پسرها گاهی حرفشون رو در لفافه پیچیده و با خنده مطرح می کنند اما دخترها بسیار مستقیم و بدون مراعات چیزی نظر خودشون رو گذاشتن و از واژگان جنسی و روابط به وضوح اسم می برن. مثلا در وبلاگی به پستی برخورد کردم که نه تنها دارای موضوع جنسی نبود بلکه از نا امیدی نویسنده در مورد ابراز محبت می گفت تا این که در بخش نظرات به نظری از یک دختر برخورد کردم که نوشته بود: "یک کم سک.سی تر باش"! با خوندن این نظر حس بدی به من دست داد، و نظراتی به مراتب شدیدتر که نمی تونم این جا بنویسم!!!

این موردی هست که بسیار شاهد اون بودم و حتی اون ها آدرس خودشون رو هم می نویسن. من نمی خوام بگم که این کار رو صرفا از جانب زنان نهی می کنم، نه، برعکس به نظر من اگر چیزی بد و یا در جامعه ناپسند هست بایستی برای هر دو طرف یکسان باشه و نمی شه قبح یک عمل زشت رو به جنسیت منوط کرد. ولی حالا با توجه به این که جامعه ی ما این گونه مسایل رو برای زنان دارای قبح بیشتری می بینه، این نظرات نشان گر چه چیزی می تونه باشه؟!
این که دختران جامعه ی ما می خوان بگن ما هم می تونیم پا به پای پسرها در مسایل و حرف های جنسی شرکت داشته باشیم و ترسی هم از چیزی نداریم؟ یا این که این هم نشانی از تجدد و روشن فکری قلمداد می شه؟ و یا به قول دوستی این ها همه نشان گر امیال جنسی سرکوب شده ی دختران ما در طول زمان هست که در دنیای مجازی مجوز و فرصت بروز پیدا کرده؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 20:19  توسط روشن  | 
انگار همین دیروز بود که بعد از یک سری ماجراهای توی کوه، "مزدا" و "تینا" رو به در خواست "مزدا" با هم آشنا کردم.
از اون روزها تا به امروز نزدیک به 6 سال می گذره، که این دو، دوست من، با هم دوست هستن. دوستی بی غل و غش و عاشقانه. تقریبا دو سال پیش بود که "مزدا" رفت انگلیس.

وقتی مادرم جمعه زنگ زد و گفت چهار شنبه همین هفته جشنی هست و حدس بزنم که جشن نامزدی کیه؟!!! تنها کسانی که به ذهنم نمی رسید همین دو نفر بود! اون قدر خوشحال بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم؟! اون موقع ها همه ی بچه های کوه می دونستن که من و "مزدا" یک جورایی مثل خواهر و برادریم و "تینا" هم کسی بود که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم!
خلاصه حس عجیبیه! تا حالا هیچ کدوم از دوستای نزدیکم رو در این مرحله از زندگی ندیده بودم، البته غیر از "روشنک"، که گرچه اون هم هنوز به مراحلی مثل جشن نرسیده! وقتی می دونی باید سریع آماده بشی و بری چون بهت نیاز دارن و خودشون هم زنگ می زنن و می گن: "روشن پاشو زود بیا"، حس خوبی بهت دست می ده!
6 سال، چه زود گذشت! از یک بار کوه اومدن "تینا" شروع شد و بعد هم پا در میونی من و باقی ماجرا!!!

آره، زود و خوب و قشنگ گذشت!

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 20:0  توسط روشن  | 

حالا نوبت منه، اون چه که دیدم و فکر می کنم رو بگم.
من هم روز "عاشورا" بیرون رفتم و هم دیروز.


از میدون "جمهوری" براتون شروع می کنم؛ 5 تا اتوبوس دور میدون ایستاده بودند که روی همه ی اون ها نوشته شده بود "شهر ری". تا خیابون "آزادی" خبری نبود. بعد دسته های جمعیت بودند که به سمت "انقلاب" حرکت می کردن، من هم در پیاده رو بودم. یاد راهپیمایی تابستون سبزها افتادم. بدون حب و بغض می گم، سبزها تمام لاین های خیابون "آزادی" رو پر کرده بودند اما این جمعیت فقط می تونست لاین اوتوبوس رانی رو پر کنه! خیلی هر کی هر کی بود، یک تلیلر بود که سر تا سرش بلند گو بود و شعار می داد، اما هر کی کار خودش رو می کرد؛ یکی "ا... اکبر" می گفت و اون یکی "یا حسین" و یکی "مرگ بر آمریکا"، یکی هم اون وسط سنج می زد. بعضی ها هم از جمعیت نبودند، مردمی بودند که یا اون خیابون سر مسیرشون بود و یا مثل دختری که با من هم صحبت شده بود، ار سر کار تعطیل شده بود.
به هر حال من قبول دارم که این گروه در "تهران" 4-3 میلیونی طرفدار داره، و اگه این ها رو بخوان توی میدان کوچکی مثل "انقلاب" با خیابون های باریکی که داره یک جا جمع کنند جمعیت زیادی به نظر میاد. اگه از تلویزیون دیده باشید، خیابون "وصال" رو بسیار پر جمعیت نشون می ده، اما دریغ از اون جمعیتی که اونا نشون دادن، من که چیزی ندیدم! همین طور "کشاورز".
بلوار "کشاورز" که تا دلتون بخواد اتوبوس پارک شده بود و موتور بود که می زد توی سر موتور! این ها همون موتورها و موتور سوارهایی بودند که اون روز به جون مردم افتاده بودند. بلوار "کشاورز" خبری از جمعیت نبود.
گوشه ای دیدم عده ای مرد جمع شده اند و تابلوهایی به دست گرفته اند، متوجه شدم که دارند عکس یادگاری می گیرند! تا بلوار "کشاورز" پیاده رفتم، همه ی خیابون ها رو با گارد آهنی بسته بودند. از مترو "انقلاب" براتون بگم که یک طرفه شده بود و فقط مسافر می آورد و هیچ مسافری رو از "انقلاب" به جای دیگه نمی برد. از اون جا هم تا سه راه "جمهوری" پیاده بر گشتم، دریغ از یک اتوبوس که مردم سرگردان توی خیابون ها رو جمع کنه. اتوبوس بود که پشت سر اتوبوس می رفت و جمعیت راهپیمایی کننده رو می برد، این رو از قیافه ها و لباس ها و پلاکاردهای دستشون می شد فهمید. اتوبوس هایی رو دیدم که معلوم نبود مال چه دوره ای بودند، اتوبوس هاس "بنز" دهه ی 60 و 70 تعاونی دو و ... ! خلاصه راهی رو که 45 دقیقه ای می شه اومد من 3 ساعته رسیدم خونه.

حالا نظر خودم رو بگم.
همه می دونیم که این مردم پیشینه ی مذهبی دارند، هم قبل از اسلام و هم بعد از اون. حالا وقتی از روز "عاشورا" شروع کردن به داد و هوار که آهای اینا به "امام حسین" توهین کردن، اینا به "عاشورا" بی حرمتی کردن، مطمئنا خیلی ها هم که اعتقاد دارند بهشون بر می خوره و به خاطر "امام حسین" - و نه این ها - به خیابون ها میان. نمونه اش زنی بود که توی مترو دیدم. گفت: "من کاری با سیاست ندارم، اما دیدم اگر نیام فردا "امام حسین" میزاره تو کاسم، من به عشق "حسین" فقط اومدم." خواستم بگم به عشق "حسین" یا ترس از "حسین"؟!
این یک نمونه از خروار، که فکر کرده "امام حسین" نشسته بیاد از من و تو انتقام بگیره، حالا هر چی بگو تو برای خودت نذری میدی، تو برای خودت سینه می زنی نه "امام حسین"، چرا که نه "امام حسین" و نه خدای "حسین" به هیچ کدوم این ها نیاز ندارند، به خرجشون نخواهد رفت.

حالا ما به "حسین" توهین کردیم؟ ما که اول از همه حتی قبل از "عاشورا" فریاد "یا حسین"مون خیابونا رو ورداشته بود، ما که قبل از همه گفتیم "ا... اکبر"، ما که همون روز "عاشورا" "حسین" و "ابوالفضل" رو صدا می زدیم! ما بودیم که به هیات ها گفتیم بیرون نیاین؟ ما بودیم که در مساجد رو بستیم؟ اون روز اصلا هیاتی بیرون بود که ما بهش اهانت کنیم؟!!!
حربه و ترفند بسیار خوبی بود، نام "حسین" خیلی ها رو به خیابون می کشید. اونا اون وسط "مرگ بر" می گفتند و پیرزنی کنار پیاده رو با چشمای اشک آلود ایستاده بود و آروم بر سینه می زد و "حسین" "حسین" زمزمه می کرد!
خود من که روز قبلش رفته بودم کمک نذری "امام حسین" و دیگ برنج و خورش جا به جا می کردم! خود من که هر روز چند دفعه، مثل خیلی های دیگه، سر بر خاک تربت "حسین" میزارم! حالا ما به "حسین" اهانت کردیم؟؟؟!!!

ای کاش به همان ریسمان همیشگی بر هم زدن امنیت و ... چنگ می زدید، نه به نام "حسین"!
مگه نمی گید جمعیت "خود جوش"؟! پس چرا از دو روز قبل توی تلویزیون شروع می کنید به فراخوان دادن؟!!! مگه خود جوش نیست؟! این همه عکس ها و پوسترهای یک شکل از کجا میاد؟ اگه خودجوش ِ شما چرا خیابون ها رو می بندین، مترو یک طرفه می کنید و صدها وسیله ی نقلیه فراهم می کنید؟!!!

حالا بیاین به همه ننگ ارتداد و محاربه و جاسوس و فریب خورده بزنید! یعنی هر که با شما نباشه، جز این دسته ست؟!!! پیغمبر خدا هم در زمان خودش مخالفینی داشت! دیگه ما از اون هم بالاتریم که نباید مخالف داشته باشیم؟! فکر کردین همون که رسولش کرد نمی تونست کاری کنه که مخالف نداشته باشه؟!

چی شده، امروز دختر مو مِش کرده و پوش داده رو نشون میدین؟! چی شده امروز دختر آرایش خلیجی کرده نشون میدین؟! پسر جین پوش ِ مو اتو کشیده نشون میدین؟!!! اینا همونایی نیستن که دور میدون "ولی عصر" و "هفت تیر" می گیرینشون و سوار ون می کنید و حالشون رو جا میارین؟!

وای از این همه مکر شما!!!
اما یادمان باشد که:  "و ا... خیر الماکرین" .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 15:56  توسط روشن  | 

گزیده ی زیر از مطلبی ست که امروز در وبلاگ "عباس معروفی" خوندم. جمله ای که ایشان صرفش رو به برخی از افراد تاکید کردن.

"بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سال ها معلم ادبيات بوده ام.
من می دانم چه اتفاقی افتاده / تو می دانی چه اتفاقی افتاده / او می داند چه اتفاقی افتاده / ما می دانيم چه اتفاقی افتاده / شما می دانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می دانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و می خواهند مثل همه ی ملت های دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 20:12  توسط روشن  | 

برداشت من از صحبت های جناب سردار "رادان":
تا اطلاع ثانوی این جا ایران نیست. این جا "تگزاس" است. این جا هر ایرانی (ببخشید! هر تگزاسی) که با دیگری پدر کشتگی و دعوای ناموسی و پاس نشدن چک دارد اسلحه ی خود را که تازه از سبزه میدان (همون Green Square) خریده است را بر می دارد و در اغتشاشاتی که آشوب گران به پا می کنند می آید و از میان این همه آدمیزاد آن یک نفر بخت برگشته ی مادر مرده را پیدا و دق و دلی خود را سرش خالی می کند و هیچ یک از حاضرین در جمع هم او را نمی بیند و می تواند فرار کند.

البته برداشت ساده تر و ماورا الطبیعه ای هم  نیز می توانم داشت باشم. که در چنین روزهایی اغتشاش گران بی ادب، که امیدوارم خدا از سر خراب کاری هایشان نگذرد، یکباره به "تیر غیب" دچار شده و به جاهای بد بد واصل می شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 23:13  توسط روشن  | 
تهران- عاشورای 1387.
هیات ها و دسته های عزاداری در میدان "امام حسین" هستند و برای صاحب عزیز آن نام بر سینه می کوبند و چه زیباست.

تهران- عاشورای 1388.
دسته دسته نیرو و گارد ضد شورش وارد میدان "امام حسین" می شود، صدای "حسین حسین"ی به گوش نمی رسد، نه خبری از ذوالجناح است و نه خبری از مرد قرمز پوش میانه ی میدان! به جای ذوالجناح ماشین هایی ست که وارد میدان می شوند و به جای آن مرد، هزاران مرد است که به میان مردم ریخته اند و ... .
این خونی که قدم به قدم بر سنگفرش میدان "امام حسین" می بینی، نه خون قربانی برای "حسین" بلکه خون یاور "حسین" است! این ضربه ها که فرود می آیند نه بر سر خاندان "حسین" که بر سر مردم این خاک است و این ناسزاها که می شنوی نه برای "یزید" بلکه همه نثار این مردمان نجیب است!
فکر نکنی این همه دود برای خیمه هایی ست که می سوزانند، دود آتشی ست که تنها سلاح این مردم در مقابل تا دندان مسلحان است.

در عاشورای "کربلا" این زمین بود که زیر سم اسبان به ناله درآمد و عاشورای "تهران" طپش قلب ها بود که به صدای هر دسته موتور به گوش می رسید.
آن ها هم "یا حسین" می گفتند و باور کن این یک بار هم که شده "حسین" را از اعماق وجود صدا می زدند.
این صداها نه چکاچاک شمشیرهای یزدیان، بلکه صدای اسلحه ها و چماق هایی ست که بر جان مردم فرود می آید.
این سیاهی که آن دور دست ها می بینی نه خیل سینه زنان "حسین" است که خیل به تاراج برندگان نام "حسین" است.
یزیدیان کوچک و بزرگ، پیر و جوان و زن و مرد نشناختند و اینان نیز، یزیدیان به خاک و خون کشیدند و اینان نیز.

 

درچشمان اهل "کربلا" چه بود؟! من که ندیدم، اما دیدم تمام آن چه را که در چشمان این مردم بود. مادری گوشه ای نشسته بود و نگرانی برای فرزند خود و دیگری در عمق چشمانش و گوشه ای دیگر جوانی شانه خموده، که غم و خشم در دو چشم و هر دوی آنها بهت بر نگاه از آن چه که می دیدند و باورش برایشان سخت بود.

عجب "شام غریبانی"!!! نه شمعی و نه اشکی و نه صدایی. شهر در بهتی یکپارچه فرو رفته است، هنوز باورنکرده تمام آن چه را که چند ساعت پیش قبل از غروب آفتاب بر سرش رفته است. فکر می کنم آن روز نیز آن شهر باور نکرد که در دل خود عاشورایی به پا کرد، آن هم با خون "حسین".

به راستی که تاریخ به تمامه تکرار می شود.
"ظهر تهران" "ظهر عاشورا" را تکرار کرد!

یادم آمد می گویند: "کل الارض کربلا"!
آری "تهران" دیروز "کربلا" بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 19:47  توسط روشن  |